23 ماهه شدی عروسکم


دختر خوب و مهربون و زیبای من 23 ماهگیت مبارک 



2 سال پیش تو یه همچین روزی بی صبرانه برای به دنیا اومدن تو لحظه شماری میکردیم. اون موقع هنوز خیلی خوب مادر شدن رو درک نمی کردم ولی الآن که به این 23 ماه با تو بودن فکر میکنم ، می بینم که بهترین لحظات ما با تو شکل گرفته. تو روزهای اول تولدت همه چی واسم غریب بود، حتی حس مادر بودنم... وقتی بهت نگاه میکردم انگار معجزۀ خدا جلوی چشمم اتفاق افتاده، یعنی این فرشته کوچولو از وجود من شکل گرفته ؟ دنیا واسم یه رنگ دیگه ای گرفت و هر روز تو شیرین تر شدی و لحظه لحظه ما رو رنگ پاشیدی ، خودت میدونی که چقدر واسم عزیزی ، تو همۀ دنیای من و بابایی هستی.


و تو در 23 ماهگی میتوانی :
این روزا خوب میتونیم با هم حرف بزنیم، کلمه های زیادی یاد گرفتی و کارای بامزه و جدیدی انجام میدی.
این شعرها رو با هم میخونیم :
اتل متل توتوله
تاب تاب اباسی
یه دختر دارم شاه نداره
وقتی یه صدای بلندی میاد با حالت جالبی میپرسی : سی بووووود؟ (چی بود؟)
وقتی میخوام نماز بخونم کنارم وایمیستی و میگی : نماس بخونم ؟ (نماز بخونم؟) بعد قامت میبندی و الله اکبر میگی، رکوع و سجده میری ، بعدش هم دو زانو میشینی و تسبیح دستت میگیری، قربون دست و پاهای کوچولوت برم من.
وقتی داری یه کاری میکنی بهم نگاه میکنی میگی : بَلَدَم ، که من کمکت نکنم.
موقعی که جیش میکنی میگی : جیس شَردَم ( جیش کردم ) بیریم دسسویی، بیسور (بریم دستشویی بشور )
موقعی که عکسا رو با هم نگاه میکنیم تو موبایل یا لپ تاپ میگی : نی نی بِسار ( نی نی بذار )، باسی بیار (بازی بیار )، و اسم کسایی که تو عکس می بینی رو میگی



23 ماهه شدی عروسکم
